شاید شما هم تا حالا همچین کاری کرده باشین .....
این روزها توی بازار مشکل مرغ هست .
یعنی اینکه باید 40 دقیقه توی شلوغی وایسی تا دو تا مرغ ( جوجه ) 1/2  کیلویی بهت بدن اونم توی ساعات خاصی از روز توزیع میشه که راسته کار کارمندها و شاغلین روزکار نیست ....

برای همین مدتی رو مرغ نخریدیم تا اوضاعش آروم بشه .

ولی بعد از گذشت ده روز دیدم روی سفره ماه رمضان جای سوپ مرغ خالیه !!
برای همین تصمیم گرفتم یه دونه مرغ محلی ( از اون گل منگلی ها ) بگیرم .


 یکی از دوستان گفت که مادرش توی روستا مرغ نگهداری میکنه که با اصرار من رفت تا روستای مادرش اینا و یه دونه مرغ رو پا بسته انداخت توی صندوق عقب ماشینش و تحت الحفظ و با تدابیر امنیتی و گذر از جاده های پر دست انداز و خاکی ، رسوندش دست من

محموله رسیده بود ...... ولی ....

موقعی که مرغ رو تحویل گرفتم ، بیچاره   به دلیل طی مسیری طولانی و صعب العبور و برخورد به در و دیوار صندوق عقب پژو  جنازه ای بیش نبود !!


برای همین راستش دلم سوخت ترتیباتشو بدم و با خودم گفتم میبرمش خونه کمی آب و دون بهش میدم . یکم جون گرفت حلالش میکنم ....

وارد خونه شدم . همسرم بادیدن مرغ لبخندی زد !!
محمد هم جلو اومد و با آغوش باز ازش استقبال گرمی کرد !!

سریع عملیات امداد و نجات رو اجرا کردیم و آب و دون درست و حسابی براش تهیه کردیم صورتش و پاهاشم آب زدیم که خنکش بشه ....
 و رهاش کردیم توی حیاط خونه ...

بعد از چند ساعتی حالش بهتر شد و منم کم کم خودمو واسه اون کاری که میدونید آماده میکردم !!

 ولی محمد پسر 7 ساله من ، قوانین خودشو صادر کرد :

این مرغ منه . اسمش قوتیه . هیچ کس حق نداره از من جداش کنه . ما تا ابد با هم میمونیم . نباید از دید "خوردن"  بهش زل بزنید .

تو فاصله ای که بامحمد کلنجار میرفتم ، قوتی اونقدی جون گرفته بود که چند تا گلدون خیلی قشنگ رو نابود کنه و با موتور و نیرو محرکه عالی که داره کل حیاط رو به گند بکشه !! 

خوب ، خیییییییییییلی هم خوب !! حالا باید چیکار میکردم ؟؟!!!

من اشتباه کرده بودم و ندونسته عشق رو شعله ور کرده بودم .
 نمیشد کاریش کرد .
راستش خیلی فکر کردم و دیدم که هیچ جوری نمیشه زمان رو به عقب برگردوند
 و کار از کار گذشته .

اما نه !! صبر کن ببینم !! بالا خره توی کش و قوسهای میان ایران و امریکا ما هم یه چیزایی از سیاست یاد گرفتیم ...

با خودم گفتم میدونم باهات چیکار کنم !
 هزینه هاتو میبرم بالا تا خودت انتخاب کنی مرغ داشته باشی یا نه !

سینه مو صاف کردم و گفتم :
 محمد جان !! عزیز دلم !! فکرامو کردم ، میتونی نگهش داری !!

* محمد خیلی خوشحال شد ، انگار دنیا رو بهش داده باشی .... *

ولی عزیزم یه چیزایی هم هست !!!

محمد که اخلاق منو میدونست و منتظر شگرد غافلگیری من شده بود ، چپ چپ نگاهم کرد و گفت :

چه چیزایی ؟

گفتم که منو مامانت نمیتونیم به مرغ تو رسیدگی کنیم .
 برای همین اگه میخوای نگهش داری ، مسئولیت رسیدگی به غذا و آب و تمیزکاریهاش با خودته

 و یه چیز دیگه : هزینه هر گلدونی که از بین برده و خواهد برد رو بصورت نقدی از  قلک خودت باید پرداخت کنی !!

اونم که عشق همه وجودشو فرا گرفته بود و چشمانش چیزی جز قوتی رو نمیدید !! سریع قبول کرد ...

چهار روز گذشت ... چهار روز سخت و به یاد موندنی ....

همونطور که حدس میزدم محمد عزیز من از پس رسیدگی به امور مرغ بانو بر نمیومد و مرتب تذکرها و اخطارهای چپ و راستی درباره اعمال قوتی میگرفت

هزینه هاش زیاد شده بود ،
 تقریبا هیچ گلدون سالمی باقی نمونده بود ، سر و صدا داشت و علی رغم کمکهای مخفیانه من و خانومم در تمیزی حیاط ، اونجا هم بوی گند میداد !!

بالاخره محمد به زانو در اومد و تحریمها جواب داد !!!

گفت باشه من دیگه نمیخوامش ولی حق کشتن و خوردنشو ندارین !!
 وگرنه ال میکنم و بل میکنم ...

گفتم باشه میبرمش روستا تا با چند تا مرغ و خروس آشنا بشه و بچه دار بشه

گفت این خوبه ، قبوله

خلاصه ، نشست ما به تفاهماتی رسید و قرار شد که صبح  روز 91/5/10   با خودم ببرمش و یه جلسه محرمانه و به قول سیاسیون  " لابی " بین من و خانومم برگزار شد که تصمیم گرفتیم بیرون از خونه اون بلا سر مرغه بیاد و بدن نازنینش یواشکی وارد یخچال بشه !!

خلاصه .. امروز صبح محمد با مرغش قوتی خداحافظی اشکباری داشت .

وقتی خواستم قوتی رو بگیرمش کلی سر و صدا کرد .

انداختمش عقب ماشین و بردمش محل کارم !!
تا در فرصت مناسب از دفترم بیام بیرون ، برم سراغش و توی پارکینگ اون کار زشت رو باهاش انجام بدم !!

ماشین رو پارک کردم ، رفتم توی اتاقم و کارهای روزانه رو انجام دادم .
 قضیه رو به همکارم گفتم که ساپورتم کنه و اونم حق کمسیون خواست !!

وقتش شده بود ..... باید کار رو تموم میکردم ....

کارد بزرگی رو که قبلا آماده کرده بودم ورداشتم
دستهام میلرزید و خون جلو چشمام رو گرفته بود ...

همکارم بصورت کاملا حرفه ای پوشش میداد ....

وقتی رفتم سراغش ، یکم بهش آب دادم و به چشمهاش نگاه کردم ..
 یاد حرفهای محمد افتادم ...

لحظه ای رو تصور کردم که محمد ندونسته باید سوپ قوتی رو بخوره  ...........

تصمیم خودمو گرفتم
گفتم نه !! من نمیتونم به محمد دروغ بگم ..

همکارم گفت : میدونستم این کارو نمیکنی

سر راه با دو هزار تومن ضرر ، فروختمش به یه بنده خدا که قول داد نمیکشه و توی روستا قاطی مرغ و خروسهاش نگهداری میکنه

توی مسیر برگشت تا خونه قضایا رو مرور میکردم

  نتایج وحشتناک بود !!
 گلدونهای نازنینم از بین رفت ، هزینه آب بالا رفت ، خرید گندم ، مصرف بنزین ، استهلاک خودرو ، اعصاب خراب من و خانومم و محمد ، .... ومهمتر از همه :

* سفره خالی از مرغ *


خونه که اومدم محمد قبل از اینکه حال منو بپرسه حال قوتی رو پرسید

و من با وجدانی آرام و در کمال خرسندی براش تعریف کردم که قوتی خوشبخت شد

راستی چه لذتی داره صداقت

دلتون شاد ، سفره خونه هاتون پر از خیر و برکت

    










تاریخ : سه شنبه 10 مرداد 1391 | 06:39 ب.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic