روز 27 اسفند 1390  !!!!!!

چه روز خوبی بود ، مثل همه روزهای دیگه  ، بهار هم داشت میومد
درخت انگورو هرس کردم ، براش سیم آویز بستم ، کودش دادم

 یه کارتن تاید نایاب خریدم و با خانومم قالی میشستیم شاد و شنگول !!
ولی صبر کن !!
 موبایل داره زنگ میخوره !! وای ی ی ی صاحب خونس !!
 
سلام آقای خواجوی ! من خونه رو فروختم !!
از شما خیلی راضی هستم ولی چیکار کنم دیگه ، فروختمش ،
 تا 27 فروردین فرصت داری که بلند شی !!  الو !!
شنیدی ؟؟؟!
آره ، شنیدم ، چشم ، یه فکری میکنم ، حتما ، ممنون که به موقع خبر دادی !!!

یه نگاه به انگور انداختم ،  از جای زخمهای هرس ، قطره های آب رز 
آویزون بود ، میشد فهمید که مست بهار شده و لب و لوچش آب افتاده !!
و تا چند روز دیگه حتما پنجه باز میکنه ، درسته ، بهار داره میاد ، واقعیه

خانومم با صدای پر از انرژی بهاری !! گفت چته ؟؟ کی بود ؟!!

 به خودم اومدم 
دست و پامو جمع کردم و به تخیلات انگوریم خاتمه دادم !!

نمیخواستم یه جوری بگم که هول کنه ولی چون وقت کافی نداشتم ، همون طور که
با عجله شلوارمو میپوشیدم ، گفتم :
 هیچی ، اصلا نگران نباش !!
 صاحب خونه بود ، خونه رو فروخته ، باید از این خونه بریم !!
 میرم دنبال خونه ، سر راهم
چند تا کارتن خالی و چسب پهن میگیرم !!
 راستی ، از بیرون چیزی لازم نداری که؟؟؟؟
خانوم !! چیه منو نیگا میکنی ؟؟ اون آب رو ببند !! اسراف میشه ها !!
.
.
.
روز عید ،سفره هفت سین داشتیم ، آینه و قرآن و ماهی قرمز داخل تنگ
دعا کردیم ، .......
.
.
23 تا بنگاه سپرده بودیم و هر روز بین 4 تا 5 یا حتی 6 تا خونه میدیدیم
 
یه خونه طبقه دوم ، جاش خوب بود ، و تازه ساخت
مال یه پیر مرد هفتاد ، هشتاد ساله ، با بنگاهی رفتیم که ببینیم  .
 
صاحب خونه، پایین همون خونه مغازه داشت ، نگاهی به ما انداخت و کمی هم
زیر و رومون کرد !!
 (شغلت چیه ؟؟، چند تا بچه داری ؟؟ ننت کیه ؟ بابات کجاس ؟ .....)
گفت از شماها خیلی خوشم اومده مطمئن هستم خونه منو میپسندین

یه دسته کلید بزرگ برداشت که منو یاد داروغه  کارتون رابینهود انداخت !!
ورودیش مستقل بود ، یه انباری هم داشت که من عاشق انباریم !!
 
راه پله رو بالا رفتیم
یه کلید انداخت توی قفل در ، و بازش کرد ....
که من یهو خشکم زد و دست پیر مرده رو گرفتم !!

روبروم یه خانوم خواب آلوده بود با یه وضع .... که تا نصفه رفت زیر پتو !!!
بوق ... سانسور ... بوق ....
 
گفتم ، وای حاجی ، مستاجر داری که ، خونه هستن بنده خداها !!
گفت نه !! چیزی نیست !! دخترم برو زیر پتو پیش شوهرت !!
اینا اومدن خونه رو ببینن و زودی هم میرن

بعد .. حاجی ، دست منو گرفت و بزور کشید توی خونه !!
یه وضعی دیدم ...بوق ...بوق... بوق ... خیلی بوق ..بوق کامیون دیگه !!!
آب شدیم از خجالت ، زدیم بیرون
گفت پسندیدی؟؟ بنویسیم ؟ !!
گفتم خونه خوبی داری ، ولی رفتار خوبی نداری ، طلا هم باشه
 
یک کلام ، نمیخوام

(ولی خداییش نفهمیدم چرا شوهره نیومد این پیر مرده رو چک نقدش کنه !! )
تا چند روزی اشتهام کور شده بود !! بگذریم . . .
.
.
.
رفتیم  یه خونه سه طبقه دیدیم که صاحب خونه طبقه 3 بود ،
 طبقه اول هم مستاجر داشت ، طبقه دوم واسه اجاره بود

خیلی خوب ساخته بود ، دوخوابه ، کابینت کامل ، موکت ، موقعیت خوب
انگار خواب میدیدم !! همه چی خوب بود
ولی صبر کن ببینم !! یه چیزی کمه این وسط !!!!!!

با شوق و ذوق و البته کمی هم تعجب و خجالت !!
 به صاحب خونه که خودشو خیلی با فرهنگ نشون میداد ، رو کردم و گفتم :
 ببخشید سوال میکنم
حموم ، دستشویی نداره این ساختمون ؟؟!
یا مخفیه من نمیبینم ؟؟؟!!!! ببخشید ها

گفت چرا داره !! توی راه رو هست !!! ندیدینش مگه ؟؟؟؟
وای خدای من !!!
یه لحظه خودمو توی حوله حموم تصور کردم !!
 که رفتم توی راه پله !! دوتا خونواده هم از بالا و پایین محاصرم کردن !!
بعد یاد پیر مرده خونه قبلی افتادم .... و بوق هاش !!!

نه ، خدایا نه !! من توی این سوراخ نمیرم !!
 اگه داری منو محاکمه میکنی ، باشه ، به همه گناهام اعتراف میکنم !!
 ولی آبرو ریزی نکن واسم !! .....
با صدای صاحب خونه به خودم اومدم ...
بعد تمام نیروی خودمو جمع کردم و فقط بهش نگاه کردم !!

قدرت نگاه من خیلی موثر بود !!
 و انگار تمام تخیلات حوله حمومی منو به اون منتقل کرد !!!
چون ورداشت بهم گفت :
 البته میتونین برین طبقه سوم و من هم قول میدم که :
*** هیچ وقت بالا نیام ***

بله دوستان ، جونم براتون بگه که ، به قول قدرت ( ایمان ) عزیز
تف در دهانم ، شده بود چسب دو قلو !!
.
.
.
.
رفتیم که یه خونه دیگه ببینیم !!!
زنگ زدیم !! آخ جون آیفون تصویری هم داشت !!
 
خود صاحب خونه اونجا بود و اسبابشو جمع کرده بود که بره خونه جدیدش
وقتی وارد شدیم ،
 متوجه یه دختر جوان حدودا 20 ساله شدم
 که با عجله و مثل برق از جلوی در ورودی رد شد
و در حرکت آهستش که الان یادم میاد !! روسریشو برداشت و جلو و عقب کرد و چون سرعتش زیاد بود !! بجای در محکم با دیوار روبرو برخورد کرد !!

ناخودآگاه یاد بچه گیهام افتادم که بادکنکهای لاستیکی ترکیده رو  جمع میکردیم ، به هم میچسبوندیم ، میشد یه گلوله توپی شکل
وقتی توی اتاق میزدیمش به دیوار چقد اینور اونور میخورد
و صدای مامانمو در میاورد !!

با صدای برخورد بعدی به خودم اومدم !!
دختره هول شده بود و خورده بود به در یه اتاق دیگه !!
 سخت تلاش میکرد که درو باز کنه !!!
و معصومانه داشت به من نگاه میکرد !!
برگشتم به خانومم گفتم :

عزیزم ما دنبال خونه میگشتیم ، یا قرار بود بیایم خواستگاری ؟؟؟؟؟
که خانومم با یه نگاه بسیار عمیق به من فهموند که اینجا جای ما نیست !!!
چرا ؟؟؟!!!!!
.
.
.
.
.
یه بنگاهی یه خونه خیلی شیک نشونمون داد
4 طبقه بود و واقعا خوشکل بود !!
دم در ایستادیم و با دیدن نمای اون ، گفتیم :

خودشه اینه !! بزن قدش !!

پشت سر صاحب خونه رفتیم داخل ، حس خوبی داشتیم !!
ولی صبر کن ببینم !!
آسانسور و راه پله که اونطرفیه !! چرا ما داریم میریم پایین ؟؟؟
درست حدس زدین
یه خونه کوچیک زیر ساختمونش بود و اونو اجاره میداد ،
 با دلسوزی تمام خونه رو نشون داد و با سخاوتمندی گفت که شما پارکینگ ندارین ولی حیاط پشت که به هیچ نقطه ای توی دنیا راه نداشت بجز
 حسینیه پشت اون !!!! مال شماست !!

دوتا اتاق کوچیک داشت ،نم دار و بدون نور  خورشید .....
از توی حیاط یه نگاهی به طبقه های بالای سرم انداختم و لباسهایی رو که روی
بند انداخته بودن و آبش داشت میریخت جلوی در اتاق ما !!
نگاه کردم
بی اختیار یاد کاتون کزت افتادم و اشک توی چشمام حلقه زد
شما هم حس منو دارین ؟ نه ؟؟؟
قیمت چند ؟
به اندازه طبقات بالا
با خودم گفتم یا من امروز مغز ..بوق.. خوردم یا اینا...بوقن !!
نامردا !!
.
.
.
.

خلاصه
توی شهری که سر و تهش یه خط 5 کیلومتری نمیشه !!
16 روز طول کشید و بالای 300 کیلومتر با ماشین جابجا شدیم،
 تا بتونیم یه خونه مناسب
از نظر قیمت و موقعیت و ساخت ، پیدا کنیم .

برچسب ها: خونه، خاطرات، انگور، صاحب،

تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1391 | 07:47 ق.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic