به نام خدا
سالها گذشت . سالهایی پر از ماجراهای رنگارنگ . سالهایی دور از شهر و دیارم
" دزفول"

اولین باری که از شهرم دور شدم سال 1375 برای خدمت سربازی بود .
بار دوم ماجراهای شغلی بود که از سال 1379 شروع شد و تا مهر سال 1393  به طول انجامید
من نیروگاهی شدم
در همین سالها بود که یاد گرفتم خودم باشم
همسرم را با دلم و عقلم انتخاب کردم  و ازدواج کردم
محمد در همین بازه زمانی به دنیا آمد و کودکیش سپری شد
در همین سالها بود که دانشگاه رفتم و در رشته های مورد علاقه ام درس خواندم
دوستان بسیار یافتم
..............
اکنون که در شهر و کاشانه خودم وارد شده ام  همه چیز برایم تازه شده و عطر و بوی کودکیهای خودم را در محله و خانه پدری جستجو میکنم
دوستانم را میبینم .عموهایم برای دیدنم به کارگاهم میآیند ، پدرم خوشحال است ، مادرم عروس و نوه اش را میبیند ، همسرم شاد است ، محمد شاد است و با هم برای شنا به رودخانه دز میرویم . عطر بهار نارنج ، بازار قدیم ، سبز قبا ، پیر رودبند ، .....خدایا راستش را میگویم هنوز هم باورم نمیشود که برگشته ام
مثل یک معجزه میماند
و من مست و سرخوش از این همه " اتفاق" هستم

و خوب میدانم که در این جهان
هیچ چیز "اتفاقی" نیست

پس با افتخار سجده ات میکنم ، سجده شکر ، که قرارمان همین بود از نخستین روزی که خدایم بوده ای
من خوشحالم . رها و آزادم ، پرواز میکنم و این حس خوب در واژه ها نمیگنجد
خدا میداند این رهایی مرا تا کجا خواهد برد ! پس مراقبم باش


برچسب ها: دزفول، مهدی خواجوی،

تاریخ : جمعه 15 خرداد 1394 | 08:55 ق.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات