به نام خدا

چند روز پیش یادگاریهای گذشته ام را مرور میکردم که یکی از آنها سخت مرا به خود مشغول کرد


سال 1373 ، یک شب دوست عزیزی آمده بود خانه ما و روایتهایی گفت از اینکه

حروف مقطعه کهیعص در قرآن اشاره به واقعه کربلاست

به حرفهایش خوب گوش دادم

وقتی رفت ، طبع شعر ناچیزم به تکاپو افتاد و شعری سرودم

یک ساعتی از دیدارمان گذشته بود . سوار دوچرخه شدم و به سراغش رفتم

شعر را چند بار برایش خواندم

با شور و اشک میخواندم

او هم اشک در چشمان نازنینش بود و میگفت

باز هم بخوان
:

*کاف یعنی کربلا*

باده ی  می از حسین بن علی
 شور و مستی شد ز یارانش جلی

مست از میخانه مولا شدند
حرف لا گفتند و تا الا شدند

گرچه با لب تشنگی جان باختند
 لیک تصویری ز قرآن ساختند

پیر مرشد لاله اش آرام داد
 یک به یک یاران خود را جام داد

اندکی با زینبش تنها نشست
لحظه ای با دختر زهرا نشست

گفت خواهر این بیابان کربلاست
صاحب این روز بی پایان خداست

خون هفتاد و دو تن یاران من
بر زمین ریزند دژخیمان من

نینوا از خون ما گلگون شود
کربلا میخانه گردون شود

کاف ها یا عین صادی بشکفد
رمزی از آیینه داری بشکفد

کاف ، یعنی کربلا خونین شود
ها ، هلاکت بر ولی سنگین شود

یا ، یزیدی یاوه گو ام الخطاست
عین ، عطشان ولی در کربلاست

صاد ، یعنی دخت حیدر صبر کن
زنده کن آلاله ها را سعی کن

یا حسین آتش به دامانم زدی
آتشی بر شمع احوالم زدی

من کیم تا لب به عشقت وا کنم ؟
یا گره از ناز زلفت وا کنم ؟

دوستم "رضا" این شعر را دوست داشت
 این همه سال در صندوقچه خاطراتم خاک میخورد

 


تاریخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | 10:55 ق.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات