به نام خدا

امروز روز بسیار قشنگیه - گلدونهام چقدر سرحال و رویایی به نظر میان
 دوستشون دارم


بین من و خورشیدی که از پنجره روبروم ، از اون افق نیمه ابری و قرمز داره طلوع میکنه 7 تا گلدون هست که باید بهشون آب بدم

یاد آرزوهام افتادم . آرزوهایی که در نهان خانه قلبم قایم کردم

آرزوهایی روشن که برای داشتنشون باید از هفت خان زندگی گذشت

آرزوهای من مثل آرزوهای اونی نیست که یه عمر پول و ملک جمع میکنه که امروز وثیقش کنه واسه در اومدن از زندون

دارم با تو حرف میزنم خورشید

هرگز فکر نکن که از من دوری ، هر روز میای و میری و منم هیچی حالیم نیست

بین من و تو همین هفت قدم فاصله هست

هر روز میبینمت ! پس تو هم باید منو ببینی

 این شعر رو برای تو گفتم
 خورشید


:

یه روز از همین روزا

با همان حس غریب من و تو

با همان گرمی تو ، سردی من

با همان باور بالایی تو

و ندانستن پایینی من

با طنابی از نور

با شعاعی که به من میتابی

نردبان خواهم ساخت

هفت گلدان میان من و تو میشکنم

و به گل خواهم گفت

که اسیر دل این خاک مباش

راست گفتم خورشید !

باورم کن ای دوست

زلف تو میگیرم

میرسم بر لب عرش

به من آن روز چه ها میگویی؟

تو فقط تابیدی !

مثل من از دل بیتاب تو هم آلودی ؟

در نبودت ، " خورشید "

شب به مهمانی ده میآمد

تو کجا میرفتی؟

گله دارم خورشید

نکند این شب ظلمانی و سرد

در شعاع تو و گردوی زمین میرقصد ؟


امروز روز قشنگیه

تایپ این کلمات بدون توصیف صحنه روبروم مزه نمیداد



تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391 | 08:32 ق.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات