به نام خدا

در این ایام محرم عجیب یاد شهید صمد کوچک نژاد افتادم

بچه شمال بود . از نیرو های کمیته سابق که موقع ادغام وارد نیروی انتظامی شده و  تجربه و جسارت بالایی هم داشت

اولین باری که سروان کوچک نژاد رو دیدم توی منطقه چابهار بود . ریش بلندی داشت و تیپ و هیکلش حسابی نظامی بود. لبخندش همیشگی بود . نمیدونستی هیبتش رو باور کنی یا لبخندش رو . خیلی زود متوجه شدم بسیار متدین و با خداست .....

آوازه این مرد رو شنیده بودم . میگفتن در برابر فساد اصلا کوتاه نمیاد و توی پاسگاه تحت امرش ( اطراف کنارک ) اجازه هیچ گونه قاچاق و فساد رو نمیده . حتی میگفتن واسه سرش جایزه گذاشتن .

مدتی بعد پاسگاه ما ، یعنی پاسگاه مرکزی نگور تغییر فرمادهی داد و این شهید بزرگوار شد فرمانده ما

ای کاش میشد کمی زمان رو میبردم عقب تر و از فرماندهان قبلی هم مینوشتم . شاید روزی این کار رو انجام بدم ، چون راستش خیلی وقتها با خودم کلنجار میرم که بنویسم یا نه ؟ اصلا میشه این خاطرات رو نوشت یا نه ؟ ذهن مخاطب آماده هست یانه ؟ خوب میدونم که اگر خاطرات تلخ رو ننویسم حتما در حق انسانهای پاکی مثل شهید صمد کوچک نژاد کوتاهی کردم .

بگذریم ....

سروان کوچک نژاد به پاسگاه ما اومد  و در بدو ورودش  تحلیل محیط و آموزش سربازان  رو شروع کرد . سختگیری کرد و همه رو تکون داد .

 با من خیلی سختگیری کرد . بیشتر از دیگران ، خیلی بیشتر از دیگران .................

اون زمان اسلحه خانه تحویل من بود . اسلحه های کلاشینکف و تیر بار گرینوف رو همیشه سرویس میکردم . یادمه هر خشابی از بچه ها تحویل میگرفتم ، کلا خالی میکردم ، فشنگها رو از هر نظر بازدید میکردم و در صورت نیاز تعویض میکردم تا هنگام درگیریها اسلحه گیر نکنه . با این حال گفت همه خشابها رو باید دوباره بررسی کنم و تمام سلاح ها باید سرویس و آماده کار بشن ، حتی سلاح های از نظر ما ناکارآمد ( مانند ژ-3 )  که قدیمی شده بود و سالها بود یه گوشه افتاده بود و خاک میخورد .

علاوه بر این ، کارهای اداری دفتر رو که مخصوص مراجعین بود من انجام میدادم که از نحوه بایگانی اسناد اصلا خوشش نیومد. گفت بینظمی . کلی سرم هوار کشید و آخرسر هم گفت بریم نماز خونه

نماز خونه ما یه اتاق حدودا 16 متری میشد که سه طرفش پنجره داشت و از کلیه ساختمانها مجزا بود . گفت اینجا رو تمیز کن !! جریمه تو اینه که توفیق پیدا کردی نمازخونه رو تمیز کنی ! دوست دارم این بهترین کار تمیزت باشه توی زندگی و هیچ وقت فراموشش نکنی . کارتو جوری انجام بده که هیچ وقت از این تمیزتر کاری رو انجام ندادی . بادلت کار کن " مسلمون " " شیعه ی علی "

تازه داشتم میفهمیدم این بنده خدا چی داره میگه . راست میگفت ... حق با اون بود

مدتی گذشت و با شخصیتی که داشت اونایی که تونستن باهاش کار کنن و تفکرش رو بشناسن دوستدارش هم شدن .

همسر محترم و فرزندانشون توی خانه سازمانی نزدیک پاسگاه زندگی میکردن . حالا حساب کنید توی محیطی باشید که هر روز تهدید و خطرهای مختلف وجود داره ، امکانات زندگی محدوده ، بسیاری از امکانات رفاهی حتی آب خوردن مشکل داره ..... با این حال همسرتون کنار شماست ، چون اعتقادات و تفکر و شغل شمارو  همسو با آرمانها و ایدآلهای خودش میبینه و همراهتونه

میخوام اینو بگم که پشت سر کسی مثل شهید صمد کوچک نژاد همسر و فرزندانشون هم هستن و بی انصافیه که از این خانواده ها یادی نکرده باشم

بارها یادمه از مقدس بودن لباسش میگفت و اینکه به این لباس افتخار میکنه . قرآن رو با زمزمه ای آروم میخوند و نمازش رو با آرامش و خاضعانه  .

 توی جیبش عکسی از امام خمینی داشت

خیلی زود با این فرمانده عزیز دوست شدم . بعد از ساعت اداری و انجام وظیفه اصلا آدم دیگه ای میشد ، شوخی ، بگو بخند ، حتی یه بار یادمه با آب پاش خیسش کردم !!

مهارت بالایی در تیراندازی داشت . یه بار همه سربازهارو برده بود میدان تیر . منم که عاشق تیربار گرینوف بودم . یه نشونه برام گذاشتن ، میخواستم جلو فرماندم خودی نشون بدم و بگم این سلاحو خوب میشناسم ! واسه همین شروع کردم با تیربار ، تک تیر زدن به سمت نشونه ، کسایی که با این تیربار کار کردن میدونن چی میگم .

کارم که تموم شد ، نوبت فرمانده کوچک نژاد بود ، در حالیکه اسلحه محبوبشو پر میکرد گفت من عاشق کلت رولور لول بلند هستم ، با همین کلت از فاصله 100 متری لاستیک خورو میزنم !

و ادامه داد :

بچه ها من هفت تا گلوله گذاشتم ، صورتمو بر نمیگردونم ، برید و روی تپه  پشت سر من  هفت تا نشونه بزارید .

ما هم با ناباوری هفت تا قوطی کنسرو  رو با فاصله گذاشتیم پشت سرش و اومدیم

اونم زمزمه ای کرد ، برگشت و با سرعتی باورنکردنی تمام نشونه هارو یکی پس از دیگری زد

................................................
..................................................

فکر میکنم پاییز یا زمستان سال 76 بود که ایشون با توجه به کار آییها و قابلیت هاش منتقل شد به پاسگاه میل مرز ( مرز پاکستان) و مبارزه مستقیم با قاچاقچیان و اشرار و از همه بدتر گروهگی فاسد و مسلح به سرپرستی مولاداد خبیث .

یکی از روزهای فروردین 1377  که برای انجام کاری به پاسگاه ما آمده بود با هم صحبت کردیم و گفت یک نفر نیرو نیاز دارم و اگر دوست داری تو را به پاسگاه خودم منتقل کنم . من هم از خدا خواسته سریع تقاضای کتبی دادم . خودش هم به فرمانده حوزه تقاضا داد ولی تقاضای ما توسط فرماندهی محترم حوزه جناب سروان قدمی ، رد شد .

که البته ایشان هم دلایل خودشان را داشتند .

به هر حال چند روز بعد یعنی 1377/1/17   در جاده مرزی ریمدان با برنامه ای کاملا تنظیم شده به کمین افراد مولاداد برخورد کرد و یک تیر در پیشانیش نشست و شهد شهادت نوشید . پس از درگیری ، سربازانش اسیر و به پاکستان منتقل شدند که پس از یک ماه با همت سربازان گمنام امام زمان(عج) آزاد و به وطن باز گردانده شدند و گروهک مولاداد هم منهدم شد . حتی خودرو لندکروز به سرقت رفته پاسگاه هم از پاکستان برگردانده شد .

با تمام وجودم به همت و مردانگی این شهید و همسر و فرزندان و خانواده عزیزشان ادای احترام میکنم و میدانم که سروان کوچک نژاد مرد بزرگی بود ، که هنوز هم بین ما هست و خواهد بود .

چون راه کربلایی این جوانمردان همچنان ادامه دارد .

روحش شاد و یادش گرامی .


برچسب ها: شهید، صمد، کوچک نژاد، مرز پاکستان،

تاریخ : دوشنبه 29 آبان 1391 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات