به نام خدا

یادم میاد بچه بودم و این داستان رو از پدربزرگم شنیدم ، خوندنش خالی از لطف و پند نیست

میگویند در زمانهای قدیم ، شیرفروشی بود که کار و کاسبی پر رونقی داشت

مردم برای بردن شیر ، ظرف در دست گرفته ، صف میبستند و  ساعتی منتظر میماندند تا شاید از شیر بهره مند گردند

روزی مرد شیر فروش به نزد عالم شهر رفت و اعترافی تکان دهنده کرد :

ای عالم بزرگوار ، رو سیاهم ، میخواهم راهی جلو پایم بگذاری ، من از جوانی در این شهر شیر فروش بوده ام و حال آوازه ای دارم و اسم و رسمی

ولی در تمام این سالها آب در شیر مردم درآمیخته ام و آنان بیخبرند و مرا از معتمدان شهر میدانند !!

حال که به سن پیری نزدیک شده ام و مرگ را نزدیک میبینم پشیمانم و تا زنده هستم میخواهم راهی برای نجات خود از آتش جهنم بیابم ، چکار کنم ؟

عالم ، با شنیدن صحبتهای مرد شیرفروش او را راهنمایی و نصیحت کرد و گفت :

مال و اموالت را اینچنین کن با آنچه که ساخته ای فلان کن و برای دوری از عذاب خداوند توبه کن و از این پس شیر را خالص بفروش ....

چند ماهی گذشت .....

شیرفروش نزد عالم آمد ، تکیده شده بود و جامه ای مندرس بر تن داشت .

عالم گفت :

خوب بگو ببینم چکار کردی ؟

مرد گفت :

ای عالم بزرگوار هر آنچه گفتی ، موبه مو اجرا کردم

  ولی مشکل بزرگی پیش آمده !!!!

مردم شیر خالص را نمیخرند و به من تهمت میزنند که این شیر فاسد است ، مشتریها پراکنده شده اند و اعتبارم از دست رفت !!

عالم دستار از سر باز کرد و در حالی که با دستان خود خاک بر سر میریخت ، گفت :

 وای به حال ما ، وای به حال تو ، مردم را حرام خور کرده و به فعل حرام عادت داده ای و ترک عادت بسیار سخت است و  موجب مرض .
   

برچسب ها: داستان، پند، شیر، فروش، حرام، آب،

تاریخ : شنبه 1 مهر 1391 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات