بهار 1376

در بخش نگور بلوچستان سرباز بودم

آن روز هوا عالی بود ، رفتم روستا تا نامه های شخصی خودمو پست کنم ، هر روز نامه ها یی از دوستان به دستم میرسید که در سه بخش به اونها پاسخ میدادم . بخش اول پاسخ به نامه اون عزیز بود بخش دوم باید برای سایر دوستان هم خوانده میشد و عمومی بود بخش سوم از خودم مینوشتم و وضعیت منطقه

رسیدم به تنها مغازه ای که  پاکت نامه داشت و همیشه از اونجا میگرفتم ، صاحب مغازه  پیر مرد مهربانی بود که سیمای زیبایی هم داشت

سلام کردم و دوتا پاکت نامه خواستم ، پاکتهارو داد و گفت دو تومن میشه ( دو تا یک تومنی ) من هم پول خرد نداشتم ، اسکناس دادم ولی اون هم پول خرد نداشت .

گفت پسرم بعدا برام بیار . برو پسرم برو به سلامت

روم نشد مقاومت کنم برای همین رفتم ، ولی نه به اداره پست !! رفتم تا پاسگاه که حدودا 2 کیلومتری فاصله داشت ، پول خرد آوردم و آمدم به همون مغازه . پیرمرد نگاهی به سکه کرد و گفت از کجا آوردی ؟ منم گفتم از پاسگاه

گفت چرا اینکارو کردی ؟ گفتم : که حسابم درست باشه

به زور منو کشوند توی مغازه ، پشت پیشخوان حکایتی غیر از ظاهر مغازه بود !!

یه عده حدودا 10 نفر خیلی مرتب نشسته بودن ، همه بلوچ بودن و به ما نگاه میکردن ، سلام کردم ، پیر مرد منو کنار خودش نشوند و گفت : دوست داری با ما باشی و توی جلسه های دینی و اجتماعی ما شرکت کنی ؟

این شد که با حاج اختر علی ، پیرمرد مهربان و متواضع روستای نگور آشنا شدم ، کسیکه در عین سادگی فراوان و حصیری که زیر پایش پهن بود ، صادقانه بگویم :

عاشقش شدم ، عاشق صحبتها و رفتارهایش

تحصیل کرده در دانشگاه الازهر مصر ، مسلط به زبانهای محلی بلوچی ، عربی ، انگلیسی ، فارسی ، ... ، دارای افکاری مستقل و محکم ، یک سنی مذهب که نام علی را با افتخار به همراه داشت ، کسیکه امام زمان را آرزو داشت و او را محمد مینامید ، عدالت طلب و صلح جو ، یک مرد کامل که جلساتش را با اندیشه های نابش هدایت میکرد ، فقرا از او سهم داشتند و البته هر کسی از او به تناسب رفتارش سهمی درخور داشت ، یکی را مینواخت و دیگری را بد جور مینواخت ، همان جاذبه و دافعه ای را داشت که مقتدایمان علی داشت و من از وجودش لذت بردم حتی از نگاهش ........

یادش به خیر کتاب کشکول را نزد او خواندم چون فکر میکرد کمی به استراحت نیاز دارم !!

در یکی از جلسات که من از شیعه میگفتم شخصی سخت به من حمله کرد ، حاج اختر علی دستم را محکم گرفت و گفت من میخواهم پاسخش را بدهم ! و محکم و علمی هم جواب داد.

حاج اختر علی ، هرگز روزی را که کنار فرمانده ام دست بر شانه ام گذاشتی و گفتی ....... فراموش نمیکنم .

روزی را که گفتی  .....................................................................................................

روزی را که گفتی مردی به نام .... از ایران سپاهی آماده خواهد کرد برای یاری محمد آخرالزمان

روزی را که گفتی مردم بلوچستان را همان طور که دیدی معرفی کن

روزی را که با تو وداع میکردم و تو شیشه عطری دادی و 40 عدد عود خوشبو که هرگاه دلم برایت تنگ شد ، روشن کنم .

حال عودهایم تمام شده ، شیشه عطر هم بعد از 16 سال رمقی بیش ندارد و دلم خیلی برایت تنگ شده .

تو را در خواب میبینم و نامه هایم را پاسخ نمیدهی

از تو بسیار آموختم ولی دوری از تو را نیاموختم و دیگر توان دلتنگیم نیست

امروز جمعه 28-7-91  اضافه کردم :

بعد از درج این مطلب خوشبختانه دوست عزیزم شاهو به منطقه نگور سفر کرد و از نزدیک با حاج اخترعلی دیدار کرد .

با ایشون تلفنی صحبت کردم و یک دنیا بهم روحیه داد

شاهو جان ممنونم . کار بزرگی برام انجام دادی

یک دنیا ممنون



برچسب ها: بلوچستان، نگور، حاج اختر علی، مهدی خواجوی، سرباز، عطر،

تاریخ : جمعه 31 شهریور 1391 | 03:30 ب.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic