به نام خدا

23 سالم بود ، سال 1379  دزفول کار گاه الکترونیک...

ساعت 10 شب بود و کارگاه رو داشتیم تعطیل میکردیم . برای امنیت بیشتر کارگاه ، دربهای کرکره ای رو از داخل مغازه پایین میکشیدیم و از داخل قفل میزدیم

برای خروج هم از درب کوچک پشت مغازه که توی یه کوچه بن بست باز میشد ، خارج میشدیم و دزدگیر رو فعال میکردیم

بچه ها رو مرخص کردیم که برن خونه هاشون . مشغول قفل کردن درب مغازه بودم که دیدم بچه ها سراسیمه برگشتن و صورتهاشون یه شکلیه !!

گفتم چرا نرفتین ؟

گفتن نمیشه  !! ن ... نمیشه رفت !! خودتون نگاه کنید !

نمیشه رفت ؟ چرا ؟

.............................

رفتم دم در

دیدم یه خانوم نشسته پشت در ، دست گرفته به دیوار و داره وضع حمل میکنه

توی نگاهش التماس و زجری رو دیدم که ماورای درد زایمان بود

یادم افتاد چند روز پیش هم توی کوچه دیده بودمش که با یه مرد بحث میکرد

نشستم ، گفتم خانوادت کجان ؟ خونت کجاست ؟

با همون دردش و فریادهای کوتاهش گفت :

هیچ کسو ندارم

 بهش قول دادم  کمکش کنم و سعی کردم تا کمی آرومش کنم

رفتم توی مغازه و تماس گرفتم بیمارستان
کسی که پشت خط بود آدرس رو گرفت . وقتی گفتم توی خیابون داره وضع حمل میکنه گفت بی کس و کاره ؟ اگه کسی رو نداره ما نمیایم !!

گفتم خانوم این حرفا چیه ؟ کس و کار داره خوبشم داره سریع آمبولانسو بفرستین

بعد تماس گرفتم 110 جریان رو گفتم  ، اپراتور 110 گفت  دلیلی نداره واسه وضع حمل اونجا باشیم   گفتم مبهمه ، بیاین شاید شناساییش کنین و خانوادشو بتونین پیدا کنین .

برگشتم پیش اون زن دیدم خودش داره اقدام میکنه

لحظه های سختی بود ، خیس عرق بودم ، هیچ تجربه ای هم نداشتم

واقعا نمیدونستم چیکار کنم ، از خودش می پرسیدم چیکار کنم

 و هر کاری گفت براش انجام دادم ....

 بچه به دنیا اومد یه بند طولانی بهش وصل بود که میدونستم بند نافه

با اینکه اون زن خونریزی شدیدی داشت و هیچ رمقی براش نمونده بود ، به سرعت بندناف رو با تیزی یه سنگ پاره کرد

بچه رو بغل کرد ، از پا آویزون کرد ، خیلی تلاش کرد ، ولی بچه هیچ نفسی نداشت و مدتها قبل مرده بود

آمبولانس رسید ، خودرو 110 هم رسید و تایید کردن که بچه سقط شده و مرده به دنیا اومده
 
 طبق تحقیقات بعدی
 این کودک همون زمانی مرد  که پدر بی غیرتش مادرشو از خونه بیرون کرد .

وقتی سوار آمبولانس میشد توی چهره نحیفش یه دنیا رنج رو دیدم که هیچ وقت نتونستم عمقشو درک کنم

چون فقط یه مادر میتونه مادر باشه و یک زن این همه درد رو میفهمه

برچسب ها: یک زن، زن، زایمان، درد، مغازه، بندناف، 110، بیمارستان،

تاریخ : چهارشنبه 15 شهریور 1391 | 08:26 ق.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات