زمستان 1375
مرز پاکستان ، حوزه استحفاظی نگور ....

تازه به اینجا اومده بودم و هنوز رویای شیرین دانشگاه و اینکه حداکثر تا دو ماه دیگه میرم سر کلاس و از این منطقه دور میشمم ، توی سرم بود

نفر کم داشتیم . عیدوک بامری ( شرور منطقه ) هم شده بود قوز بالا قوز ، هر روز درگیریهایی داشت با نیروی انتظامی ، تلفاتی که هر دو سر میدادن وحشتناک بود و ما هم آماده هر برخوردی بودیم......

 نگهبان بودم ، اون شب حفاظت از منازل به من خورده بود ، اونم تنهایی .... شب سردی بود
 و نگهبانی توی اون وضعیت که هر آن ممکن بود اتفاقی بیافته هوشیاری بیشتری میطلبید .

 

 یادمه بچه هایی هم که نگهبان نبودن ، همه آماده بودن و با اسلحه و دو خشاب پر که زیر بالش داشتن منتظر و گوش به زنگ عملیات شبانه ، مثلا استراحت میکردن

دو ساعت نگهبانی من گذشت . پاسبخش نگهبان جایگزین رو آورد و من باید میرفتم که استراحت کنم توی راه سوال کرد بچه کجایی ؟ چیا بلدی و .....

رسیدیم درب پاسگاه ، نگهبان اونجا هم تازه عوض شده بود و از دوستان من بود داشت چایی میخورد . خواستم برم که پاسبخش گفت نرو برات چایی ریختم ،بگیر  بخور گرم شی

اومدم جلو چایی رو ازش گرفتم و گفتم ممنون ولی من هیچ وقت چایی نخوردم و نمیتونم بخورم .
( از بچگی نخوردم ) خیلی اصرار کرد ، ولی من نخوردم

لابلای اصرار و انکارهای ما دوستم چای رو برداشت و گفت من میخورم !! و خورد !!

پاسبخش هم نگاهی غضبناک به من کرد و دندوناشو بهم فشرد و سری تکون داد

دوستم همچین که چای رو خورد چونه اش هم گرم شد و شروع کرد به آواز خوندن و خاطره گفتن و خلاصه نگذاشت ما بخوابیم .................

چند ماه بعد :   

یکی از بچه ها داشت ترخیص میشد . خوشحال بود . خیلی خوشحال ...

چند ماهی رو با هم گذرونده بودیم باهاش دست دادم و خداحافظی کردم توی چشمهاش اشک بود ، اشک شوق ، شوق رفتن پیش خانواده و اشک دوری از دوستان و همرزمان ...
معجونی شده بود این اشک....

دم در که رسیدیم دوباره برگشت و محکم بغلم کرد ، گفت حلالم کن ، یه چیزایی هست ک...ه !!

گفتم خوب  بگو

سرش رو پایین انداخت ، قرمز شده بود . گفت اونشب یادته من پاسبخش بودم ، چایی دادم نخوردی ؟
 گفتم آره که چی  ؟

گفت راستش شرط بسته بودم که معتادت کنم ! برای همین مواد ریختم توی چاییت . اصلا فکر نمیکردم توی اون سرما بعد از اون همه پیاده روی چایی نخوری .

یادته دوستت تا صبح بیدار بود و چرت و پرت میگفت ؟ ........ به خاطر اون چایی بود

حلالم کن رفیق  حلال ....

برچسب ها: نگور، حوزه استحفاظی، سرباز، نگهبان، شرور، مرز پاکستان،

تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1391 | 03:23 ب.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات