سال 75 برای اولین بار دیدمش ، بچه کرمانشاه بود و نگاه نافذی داشت
سرباز بودیم ، آموزشی مون توی پادگان شهید درویش اهواز طی شد
 برای اعزام به سیستان و بلوچستان آموزش میدیدیم و سختگیریها فراوان بود

خبر فوت مادرش رو که بهش دادن ، انگار دنیا روی سرش خراب شد . گریه کرد ، قطره های اشک از چشمش نبود از دنیایی بود که توی دلش ساخته بود و عجیب شیفته نگاهش و اشکش شدم .....

درست نمیشناختمش ولی از همون ابتدا کنجکاوش بودم  ، رازی داشت توی نگاهش و دل قشنگش

دست تقدیر همسفرمون کرد ، ماجراها افتاد ، کار کردیم ، زندگی ، درس ، ساختن ، .... روزهای پر از التهاب  ....

حالا بعد از این همه سال که دوستیمون ادامه داره و باعث افتخارمه ، خیلی کوتاه تقدیم میکنم به دوست عزیزم
 غلامرضا سلیمانی


 سالها پیش ، دیدمت
 کوزه ای دستت بود ،  خالی و معمولی !
 قدر یک جرعه وجود ، قدر یک تشنگی معمولی!
کوزه ای دستت بود ، مثل هر کوزه به دستی دیگر !
 و تو اما ای دوست ، تشنه جام شرابی بودی !
 که تو را مست کند ، فارغ از هست کند !
درد تو آب نبود
 نان بی درد نبود
 سردی و گرمی این دهر نبود !
 درد تو ، هر چه که بود ، مثل هر تشنه که دیدیم ، نبود !
کوزه ای دستت بود ، که توانایی و گنجایش آن بحر نداشت !
هر زمان ، ضربه ای از قهر زمان ، کوزه ات را ترکی تازه نمود !
به خیالش که تو را میشکند !!!

مگر آن شاعر هوشیار نگفت ؟؟ از کوزه همان برون تراود که در اوست ؟؟
حال میبینمت ای کوزه بدست

 کوزه ات ، چشمه کوثر دارد

سروده شده در مورخه 5-2-1391 مهدی خواجوی

برچسب ها: مهدی خواجوی، غلامرضا سلیمانی، سربازی، درد تو آب نبود،

تاریخ : پنجشنبه 2 شهریور 1391 | 07:56 ب.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات