تابستان 1390

ذهنم مشغول حل معماهای روزانه بود ، معماهایی که معمولا همه ما رو چند ساعتی به خودش مشغول میکنه تا یادمون نره توی دنیای خاکی داریم زندگی میکنیم .

رسیدم نزدیک بازار که دیدم مردم جمع شدن ، حلقه زدن ، دارن سوت میکشن ، میخندن ، کف میزنن و هورا میکشن ، تشویق میکنن در حد المپیک و پول میندازن روی مرکز دایره.....

عجیب بود برام !! مثل نمایش مارگیرها یا پهلوانها بود ولی برعکس اونا که بلندگو دارن و داد و هوار میکنن ، فقط یه ناله ضعیف میومد .

عجیب تر اینکه مردم عین شاد باش عروسی اسکناسهای درشت میریختن وسط !!

منم از روی کنجکاوی رفتم وسط جمع و دیدم ب_______________له

یه آقای ناتوان ذهنی و جسمی از دو پا معلول اون وسطه و یه ریسمون هم بسته دور تا دور کتف و کمرش و داره ادای پهلوانها رو در میاره !!

جوری این کارو با شیرینی انجام میداد که همه رو به وجد آورده بود .

گفتم خدایا این آسمون ، ریسمونهایی که ما میبافیم کجا و مال این کجا ؟

الحق که به هر کسی تواناییهای خودشو دادی

 و تویی که رزاق بندگانی  

برچسب ها: رزاق، ناتوان ذهنی، جسمی،

تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1391 | 07:29 ق.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات