آبان 1375
بعد از تمام مشکلاتی که برام پیش اومد ( شاید زمانی بنویسم ) ، ثبت نام کردم برای خدمت سربازی

مراحل رو که طی میکردیم متوجه شدم بسیاری از همکلاسیهای چهارم دبیرستان با هم هستیم

اعزام نزدیک بود
هر روز ساک کوچکی رو آماده میکردم ، مادرم برام غذایی درست میکرد برای اولین روز ورود به پادگان که گشنه نمونم !!
 بعد با دوستان میرفتیم دم در نظام وظیفه جمع میشدیم و عده ای رو اسمشونو میخوندن و میفرستادن برای پادگانهای آموزشی

این سریال یک هفته ادامه داشت تا اینکه مادرم خسته شد و گفت امروز هم برمیگردی و ناهار با خودمونی ! پس برات چیزی آماده نمیکنم

آقا رفتیم و صاف اعزاممون کردن !!

55 نفر بودیم که به زور چپوندنمون توی اتوبوس پاره پوره

به هر کی میگفتیم کجا میریم خبر نداشت !
من و دوستانی مثل خیرالله و جامعی فر و  امید شتلی و سلیمانی و لب آبیان و بافنده و بسیاری دیگر عین خیالمون نبود . ولی دوستانی هم بودن مثل جناب م.پ که اشک میریختن ...

بالاخره وقتی رسیدیم پادگان شهید درویش اهواز ، فهمیدیم کجا اعزام شدیم

دم در حسابی حالمونو گرفتن و دژبانها با لباس شخصی که تنمون بود ، انواع چیزایی رو که بلد بودن به عنوان خوشامد گویی نصیبمون کردن ، اونجا بود که یاد ضرب المثل معروف سر گربه را دم حجله باید برید افتادم !!

بشین برپا ، بشین ، برپا ...
 آهای تو ... بیا بیرون . نفله !! وسط جمع دیدمت نشستی ولی بلند نشدی !!

اولین چیزو یادتون میدیم تنبیه برای همه تشویق برای یک نفر !! اییییییییییی.....ینه نظام

حالا بدوید تا اونجا و برگردید .. ما هم همه مون هوووووووووووو .. میدویدیم . آدم نمیشدیم که !! هنوز هم کله هامون باد داشت و نیاز بود که یکی سرمون رو باز کنه و بادشو خالی کنه ، که به این کار اصطلاحا میگن :

سربازی

بعد از دو ساعتی که تنبیه شدیم عین گوشت کوبیده فرستادنمون داخل پادگان

همه رو به خط کردن ، حدودا 2000 نفر نیرو ...
تقسیم بندی شدیم ، ما مجموعا شدیم حدود 220 نفر به اسم گروهان 2 کربلا یه استواری هم اومد و کلی چه میکنم و چه نمیکنم راه انداخت و گوش چند نفریو پیچوند

بعد گونی گونی لباس آوردن و مثل بدبختا همونطور که به خط بودیم جلو میرفتیم و یه دست لباس مینداختن طرفمون !! که هیچ کس اندازش نبود مخصوصا من که قد بلندی داشتم . پس شروع کردیم جابجا کردن لباسها تا همه مون برای این ضیافت لباس مناسب به تن کنیم

فرمانده پادگان سرهنگ پاسدار ... اومد و با صدایی نظامی و خشن سخنرانی کوتاه و بسیار شفافی ارائه داد :

بسم الله الرحمان الرحیم

خیلی خوش آمدید !! اصلا نگران نباشید !! ما با شما کار خاصی نداریم !!
خانواده های شما سه چیز رو به رسم امانت به ما دادن
ما دو چیزشو به خانواده هاتون برمیگردونیم و فقط یکیشو بهتون پس نمیدیم !!
گوشت ، پوست ، استخوان
مطمئن باشید که ما گوشت رو ازتون میگیریم و بقیه شو بهتون پس میدیم
والسلام

ما هم که از صبح تا اون موقع عصر هیچی نخورده بودیم و شکمهامون قار و قور میکرد نکته رو گرفتیم که قضیه جدیه و باید توی کوله هامون بجز ایمان به خدا و عشق و مردانگی و  خدمت به وطن عزیزمون و ... چند تا کلوچه اضطراری هم بزاریم !! چون که ظاهرا جناب سرهنگ هیچی در ما ندیده بود بجز همون سه تایی که گفت

استوار مون که مسئول گروه نسبتا کوچک ما بود و حالا دیگه فهمیده بودیم مهربون ترین آدم پادگانه  خودشه !! اومد و قوانین رو کاملا توضیح داد و گفت برید شهر ، کچل کنید ، اتیکت بزنید ، لباسهاتونو اندازه کنید و برگردید . حالا به صف بشید و دفتر چه های آبی رنگ مرخصی رو بیارید تا اولین مرخصی رو بنویسم ...

خلاصه این شد که اولین مرخصی رو گرفتیم ، رفتیم شهر و همه کارهامونو انجام دادیم . مخابرات هم رفتیم و به خانواده هامون اطلاع دادیم که کجا هستیم .

شب توی خوابگاه بودیم ،تخت ها سه طبقه بود و دوتا سالن استراحت هر کدوم 110 نفره توسط یک راهرو به هم وصل میشد که وسط راهرو  محل اسلحه خانه و فرماندهی گروهان بود  
نظم رو داشتن یادمون میدادن و وظایفمون رو ، واکس و محل خواب و صبحگاه و ....

من شدم نفر سوم از صف اول !! ببین اون دو نفر دیگه چه قدی داشتن !!
پادگان کلا دو بخش شده بود عاشورا و کربلا

خیلی زود فهمیدیم که حمام حدودا 2 کیلومتر با خوابگاه فاصله داره ( به سمت جنوب )!!

نمازخونه 1 کیلومتر فاصله داره ( به سمت شمال شرق ) !!

نزدیک ترین دشتشویی 500 متر فاصله داره ( سمت شرق ) !!

محل مهم و استراتژیک نگهبانی ما جایی به اسم سالن تیراندازیه 1 کیلومتر دورتر (سمت غرب)!!

کلا دو تا ساختمان دستشویی وجود داره برای 2000 نفر !! ساختمان دستشویی کربلاییها 15 تا توالت داره  و ساختمان دستشویی عاشوراییها 20 تا توالت !!
 و اگر به دستشوییهای عاشوراییها که خیلی دورتر بود ، نزدیک بشی با تیر میزن ، ناکارت میکنن
 ( سمت جنوب شرق ) !!

با توجه به چیزایی که نوشتم پر واضحه که دستشویی خیلی مهمه ، حتما صفیه ،پشت در دعوا میشه و استرسش برای اونیه که داخله !! تلفات میده !! و اصلا نمیارزه ... پس خیلی از بچه ها خطر تیر خوردن رو به جان میخریدن و به خاطر اون 5 تا دستشویی اضافه ، اتیکت خودشونو میکندن و مثل نفوذیها میرفتن سمت عاشوراییها !!

یه عده هم خطر دستگیر شدن و اضافه خدمت و حمله حیوانات وحشی رو به جان میخریدن و میرفتن توی کوه های اطراف ، کارشونو میکردن......

بگذریم ...

 کم کم جو ناجوانمردانه پادگان دستمون اومد . جاییکه فهمیدیم فرماندهانش سربازانی هستن که تازه جذب نظام شدن ، مثل سرکار دریکوند و در عین بیسوادی و جهل مرکب ، قصد دارن عقده های سالهای قبل خودشونو به ما تحمیل کنن ...... . جایی که پر از مواد مخدر بود پر از فحش و تحقیرها و رفتارهایی که از گفتنش شرم دارم .....

ما به خدمت اومده بودیم که به وطنمون خدمت کنیم ، بین ما عده ای هم بودیم که قبل از خدمت سابقه آموزش نظامی سلاح سبک و نیمه سنگین و آموزشهای عقیدتی در حد نسبتا خوبی دیده بودیم . فشارهای آموزش به هیچ وجه ما رو خسته نمیکرد ولی چیزهایی رو میدیدیم که با ایمان و شرف هر انسانی در تناقض بود .

یک روز حین آموزش سینه خیز  یکی از فرماندهان ، یک پا روی کمر و پای دیگشو روی باسن یکی از بچه ها گذاشت و روی کمرش ایستاد تا سخنرانی کنه این در حالی بود که این سرباز هیچ خلافی نداشت و فرمانده فقط میخواست به ما بگه که شماها عددی نیستین !!
ما هم همگی بلند شدیم توی روش وایسادیم و هلش دادیم ..... دعواااااااا.........

خیلی زود فهمیدیم که باید یکپارچه و متحد باشیم.....

که البته تاوانشم با به تن کردن کوله پشتیهای پر از سنگ و راه رفتن توی محوطه پرداخت میکردیم 
 
با وجود ماه مبارک رمضان یک شب رو به دلیل برپایی دعای کمیل تنبیه سختی شدیم برای همین یکی از بچه ها دیگه قاطی کرد و دست به کار پیچیده و عجیبی زد :

این آقا که  ورزشکار بسیار توانایی بود و قابلیتهای فراوانی داشت که الان عرض میکنم ، گفت امشب میخوام به همه بچه ها روحیه بدم !!

بعد از آمارگیری شبانه ، خاموشی زدن و مثل همیشه یه عده تنبیهی داشتیم که بایستی تحت نظارت فرمانده و کمکیهای عتیقه ای که داشت ، توی محوطه با کوله پشتیهای سنگین کارهای عجیب و غریب میکردن .

دوست ما تصمیم خودشو گرفته بود !! لخت شد و لباسهای زیر زنانه ای که نمیدونم از کجا گیر آورده بود رو پوشید !! رفت توی لبه پنجره بزرگ آسایشگاه که رو به محوطه هم بود و فرمانده و چرمنگهاش به خوبی اونو میدیدن ، وایساد .
 بعد با اشاره اون ، یکی از بچه ها چراغها رو روشن کرد .

تصویر و سایه ای که از توی محوطه دیده میشد خیلی ناجور و زننده بود و بدتر از همه اینکه نمایش عشوه میومد و جیغ های زنانه ای سر داد که همه ما خشکمون زد !!  

همه از خنده روده بر شده بودیم و از تختها روی زمین افتادیم .....

فرماندهان که به عقیده اونا یه مورد اخلاقی اتفاق افتاده ، سراسیمه ریختن توی آسایشگاه و هرچی گشتن نتونستن خانوم ماجرا رو پیدا کنن !!
چون از پنجره سمت دیگه آسایشگاه بیرون رفته بود........

و این بار همه تا نزدیکیهای صبح تنبیه شدیم ..............

قسمت دوم بزودی


تاریخ : سه شنبه 21 شهریور 1391 | 07:38 ب.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic