سلام دوستان اینم هدیه منه به شما امیدوارم خوشتون بیاد

سال 1380 توی دزفول مغازه تعمیرات صوتی و تصویری داشتم ، نزدیک 4 راه سی متری جنب مسجد نور ، کوچه شهید احمدی..... یه عده از دوستان هم پیشمون کار میکردن

ماه رمضان داشت شروع میشد و مردم رادیو هاشونو میاوردن برای تعمیر تا سحری رو با رادیو دزفول همراه باشن ....

اون روز بخصوص ، صبح خیلی زود پیر زنی سالخورده اومد توی مغازه و یه چیزی رو که توی دستمال بزرگی هم پیچیده بودش ،؛ با سختی و هن هن کنان گذاشت روی میز  کارم .


گفت پسرم این رادیو رو  " باید " تعمیرش کنی واسه سحری !! (دقت کنید "باید")

گفتم ننه این کمد دیواری نیست ؟! مطمئنی رادیو هست ؟ بقچه رو باز کردم . یه رادیو خیلی قدیمی بود . کنجکاو شدم ، تمام همکارا هم اومده بودن جلو ببینن توش چه خبره ؟

درشو باز کردم و شوکه شدم !!!.....  یاد درس اکوسیستم زیست شناسی افتادم !! چند تا سوسک و عنکبوت زنده شروع کردن به لول خوردن !! و یه جنازه موش هم روی قطعات خودنمایی میکرد .

بوی گند همه جارو ورداشته بود و پیر زن همچنان لبخند میزد

مکالمه ما خیلی ساده و شفاف بود !!!!!!!! :

 ننه جان نمیشه ، ما اینو تعمیر نمیکنیم .
 نمیشه نداره ، مجبوری  !!
چرا مجبورم ننه ؟!!
چون اگه درستش نکنی عب عب رو میفرستم سراغت !!!

عب عب ؟؟!! متوجه نمیشم ننه !! چه ربطی داره ؟
 عب عب پسرمه ، بگم بیاد یا شروع میکنی ؟

نهههههههههههه شوخی میکنی ننه !! عب عب گدای معروف و قرق کننده ترمینال دزفول شوش اهواز پسر توئه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خالی نبند ننه !!

پسر جون به جوونیت رحم کن !! مگه هر روز عب عب پسرم موقع رفتن "سر کار " از در مغازتون رد نمیشه ، سلام نمیده ؟ بگم بیاد ؟
راستش ننه جان حالا  که فکر میکنم شاید بشه کاریش کرد ! 

باید بشه !! چون عب عب رو نباید عصبانی کرد آفرین پسر خوب من رفتم عصر میام میبرمش !!

خلاصه ... اول از دفع حشرات موذی و پاکسازی جعبه جادو شروع کردم، تا غروب تمام سعی خودمو کردم و هیچ کار دیگه ای انجام ندادم تا اینکه درست شد .عجب صدایی داشت .
بعد از ظهر پیر زن اومد و گفت :

چیکار کردی جوون ؟ درست شد ؟
درست شد ننه درست شد !!
آفرین پسر !! پول که نمیخوای ؟!!
نه بابا ، پول چیه ؟ تازه کلی به اطلاعاتمون اضافه شد !
خوب پس بلندش کن بریم خونه !!
اما اا اااااا  ا  آخ خ خه .......
مگه نمیبینی من یه پیر زنم ؟ بگم عب عب بیاد ببره ؟
نه نه نیازی نیست ایشون به زحمت بیافته ! خودم میارم !
.
.
.

رادیو بزرگ و تعمیر شده مامان عب عب روی دوشم سنگینی میکرد
کوچه های قدیمی و تو در تو و سعباتهای عجیب و غریب شهرمونو پشت سر مادر عب عب طی میکردم .
توی ذهنم به خودم میگفتم  آروم باش ، ریلکس ، ریکس ، ریلکستر...
عب عب که ترس نداره !!..

ناخود آگاه قیافه خشن و ترسناک عب عب جلو چشمهام میومد و منو به گذشته ها برد ....
.
.
.
خیلی کوچولو بودم 4 یا 5 سالم بود
با پدر مادرم رفته بودیم ترمینال اهواز که اون زمانها نزدیک میدان مثلث بود.
سوار مینی بوس که شدیم ، عب عب اومد بالا با یک قیافه بسیار جدی و عصبانی همه مسافر ها رو ترسوند و به روش خودش ازشون پول خواست

با خشونت تمام فریاد میزد : عب عب
و اگر پول نمیدادی بلندتر و خشن تر میگفت طوریکه با فریادهاش آب دهنش هم پرت میشد :
عب  عب
و اگر پول میدادی لحنش خوب میشد و میگفت :  ابه به ، ابه به ...
و همزمان با ابه به ، دستشو به علامت تشکر بین لبها و پیشونیش جابجا میکرد
...............
ولی من ازش میترسیدم
........................
بعد ها که بزگتر شدم و تنهایی میرفتم اهواز باز هم توی ترمینال میدیدمش
قیافش همون جوری بود و هیچ تغییری نمیکرد

فقط حیطه کاریش روز به روز وسیعتر میشد و به هیچ گدایی هم اجازه نمیداد در حوزه استحفاظیش گدایی کنه .
 انگار همونطور که محل جدید ترمینال وسیعتر شده بود روحیه کاری عب عب هم رو به ترقی بود !!

به صندلی من که نزدیک میشد همیشه یه سکه آماده داشتم و قبل از اینکه
فریاد بزنه و نگاه خینکی (خونی) کنه ، سکه رو بهش نشون میدادم .
حتی وقتی سکه رو میخواست بگیره باز هم ترس داشتم
و این ترس ریشه درکودکی داشت.

خوب که نگاه کنی میبینی چه فرمول ساده و کارآمدی داشته و به اندازه خودش
سیاست هویج و چماق رو اجرا میکرده تا به هدف برسه
.
.
با افکار پریشان ناشی از وحشتم بازی میکردم که پیر زن پیچید توی یه کوچه و گفت رسیدیم

در رو باز کرد و من با اضطراب روبرو شدن با عب عب و ترس از واکنش اون ، بالاخره رفتم داخل
خونه خیلی قدیمی و اتاقهای کوچیک ، زندگی خیلی ساده ای داشتن

راستش از بس که به فکر عب عب بودم نمیتونستم باور کنم که توی خونش هستم
و شوکه شده بودم

یاد قصه جک و لوبیای سحر آمیز افتاده بودم همون جایی که با غوله روبرو میشه ..
به هر حال خیلی طول نکشید
خوشبختانه عب عب خونه نبود
منم سریع شاهکارمو تقدیم کردم به آستان عب عبیت
و فرار....
هر چی پیر زن گفت وایسا الان عب عب میاد گفته دوست داره ببینتت !! گفتم نه
باید برم
و رفتم......
اما این شروع ماجرا بود و عب عب یه جورایی توی زندگیم نقش پیدا کرد

صبح روز بعد درب مغازه رو باز کردم ، عب عب معمولا همون ساعتها از در مغازه رد میشد که بره سر کار و کاسبیش !!

مشغول مرور کارهای روزانه بودم که اومد توی مغازه !!
 آروم و بیصدا روبروم وایساد . من دستپاچه شدم هزار جور فکر توی سرم اومد ،
 گفتم یا خدا  حتما رادیو منفجر شده !!

یا اومده ببینه نقشه گنج هاش لو رفته یا نه !! ... نمیدونم دیگه ...
 ولی از اونجایی که به قدرت و تاثیر نگاه اعتقاد داشتم ، سریع خودمو جمع و جور کردم و زل زدم بهش !
 ولی اونم با اون هیبت ترسناک و لباسهای رنگ و رو رفته، دقیقا همین کارو کرد !

دو مرد وسط مغازه به هم خیره شدیم و تکون نمیخوردیم
( مراجعه کنید به فیلم هفت تیرهای چوبی )


انرژی و قدرت نگاهش خیلی از مال من بیشتر بود !! معلوم بود که تمرینات زیادی داره !! و عمرشو بیخودی هدر نداده !!

برای همین تصمیم گرفتم از در پشتی مغازه فرار کنم .
اما .... در حرکت آهسته فرارم ، وقتی داشتم نگاهمو از نگاهش میدزدیدم ، دیدم که دستشو جلو آورد و در حرکتی سریع دستمو گرفت !!


برگشتم و باز هم نگاش کردم ! اینبار اشک توی چشمهاش بود .

 میگفت ابه به ، ابه به  ... این خیلی نشونه خوبی بود و مثل آب سردی بر آتش ، امیدوارم کرد چون نمیگفت عب عب !! داشت میگفت ابه به ابه به ...

منم دست مردونشو فشار دادم و فهمیدم که همه چی آرومه .... همدیگه رو محکم بغل کردیم .
بوی مرد میداد و حس دوستی و صلح از وجودش میبارید.

انگشت اشاره شو رو به آسمون کرد و کلی ابه به گفت .....

چند روز بعد برای تعمیر تلویزیون رفتم خونشون ، عب عب هم خونه بود . اینبار هیچ ترسی نداشتم .چای آورد گفتم هیچ وقت چای نخوردم بنده خدا رفت شربت آورد .

مادرش اومد پیشمون گفت این عب عب رو میبینی از هر فرزندی برام عزیزتره

پولهاشو که صبح تا شب گدایی میکنه ، جمع کرد و منو فرستاد مکه !! این پسر خیلی مهربونه و قلب پاکی داره ......

راستش نگاهی به خودم کردم و دیدم راست میگه من برا مادرم چیکار کردم ؟
 این چیکار کرده ؟!


از اون موقع به بعد هر زن و مردی رو تو کوچه میدید منو بهشون نشون میداد . توی ترمینال اهواز هم که میرفتم ، میومد جلو ، با روش خودش تشکر میکرد ، باهام دست میداد ، پول هم نمیگرفت ...

منم راستش کلی ذوق میکردم
و دیگه هیچوقت ازش نترسیدم

برچسب ها: عب عب، دزفول، خاطره، ترس، تلویزیون، مغازه، رادیو،

تاریخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 | 10:52 ق.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic