اسفند سال 90 چند روز مانده به عید ، دزفول بودم .
به همراه همسرم و پسر 6 ساله ام رفته بودم منزل یکی از آشناها
کنار خونه اونا عروسی بود و بزن و بکوب که همیشه دعا میکنم برا خوشبختی و شادی دیگران .
ساعت حدود 12 شب موقع برگشتن ، نشستیم توی ماشین ،توی آینه نگاه کردم ، پشت سرم مجلس شادی عروسی ادامه داشت ، هنوز استارت نزده بودم که روبروم کمی دورتر یه چیزی توجه منو به خودش جلب کرد :
یه خانوم خیلی جوان و تر و تمیز ولی ساده همراه یک دختر خانوم حدودا 7،8 ساله ، اون موقع شب ، توی تاریکی و خلوتی خیابان فرعی روبروم ، توی زباله هارو میگشتن ..
سه نفری حدودا نیمساعت منتظر بودیم و فقط نگاه میکردیم و ..... ...
وقتی به نان خشک رسیدن انگار بهترین هدیه رو گرفته بودن
وقتی یه پیراهن کهنه اندازه دخترک شد ، اون خوشحال بود ولی من آتیش گرفته بودم
بعد از جمع کردن مایحتاجشون ، وقتی آروم از کنار ما رد شدن و رفتن ، چهره دخترک برای همیشه ، پیش من ، توی خاطرات تلخ من ... جا موند
مراقب اونایی باشیم که با سیلی صورتشونو سرخ نگه داشتن توی آشغالها میگردن ولی آشغال نشدن ، از اسب افتادن ولی ازاصل نیافتادن ، اونارو میبینیم ....... انگار که دارن عادی زندگی میکنن......
حالا پسرم قدر نون رو بهتر میفهمه
حالا خودم و خانومم مفهوم بابا و مامان رو بهتر میفهمیم
موفق باشید ، مستمر و استوار

برچسب ها: مفهوم نان، نان، کهنه، زن، جوان، آشغال،

تاریخ : جمعه 30 تیر 1391 | 01:00 ب.ظ | نویسنده : مهدی خواجوی | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات